واي نميدونين چقدر کيف ميده که آدم بعد از انجام يه کار مفيد بره رستوران مورد علاقه اش
غذاي مورد علاقه اش رو بخوره
بعد از کمي قدم زدن کنار جاييييي که خييييلييييييي دوستش داره
از مغازه مورد علاقه اش
بستني مورد علاقه اش رو بخره و همونطور که به درياچه دوست داشتنيش زل زده بستنيش رو ليس بزنه!!!
ولي بازم خداييش هيچي هيچي مثل اين نميشه که با سورنا بشيني لبه سي و سه پل و پاهات رو از يه طرف آويزون کني و راني بخوري

پي نوشت ۱: ببخشيد که عکسها تکراري است هوس کردم بزارمشون اينجا
پی نوشت ۲: این مطلب رو هفته پیش نوشته بودم امروز فرستادم
پي نوشت ۲: اينجا يه پرنده اي است که تا حالا چشممون به جمالش روشن نشده ولي صداش رو خيلي دوست دارم! صبحها ساعت ۵ شروع به خوندن ميکنه دلم براي صداش خيلي تنگ ميشه

پی نوشت آخری:
میبینم که من ذوق مرگ میشم که میام این همه کامنت دارم!
اومدم بگم که فقط شرمنده که تا برسم ایران بهتون سر نمیزنم و آپ هم نمیکم این احتمالا آخرین آپ از هند باشه! برای فردا شب بلیط اتوبوس دارم به مقصد پونا و بعد هم بمبئی! ووووی از اون شکلک ذوق مرگیا که ملودی میزاره اینجا میچسبه
اینجا هم که همش تظاهرات و دعوا و ایناست بعد از اون بمب گذاریه!!! منم که همش در حال انجام کارهام! امروز هم به خوبی چندتا کارام انجام شد و به سلامتی دیگه فقط چندتا خرید دارم و بعد هم دیگه هیچی!!
از همتون خیلی مممممنوننم بخاطر اینکه پیشمین! نمیدونین بعد از یه روز بدوبدو اینکه بیای و ببینی کلی کامنت مهربون داری چقدر مچسبه!
دوستتون دارم
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:6 توسط لین
|
سلام
من الان کافی نت هستم ! جالبه که فونت فارسی داره
ممنون از کامنتهاتون خیلی خیلی خیلی چسبید!
امروز اینقدر کار داشتم که نمیدونین! همین الان که ساعت ۱۰ است تازه رسیدم بیام اینترنت !!!
واااای که چقدر این هندی ها اذیت میکنن واقعا!!! اعصابم رو امروز خورد کردن بعد از ۳ ساعت علاف کردنم و دوییدن این ور اونور آخرش برگشتم سر جای اولی خانم میگن خوب باشه یه دقه صبر کن شاید پیش منه!!! بعد دیده بعله!! از اول الکی دویدم دقیقا از ساعت ۱۲ تا ۴ علافم کرد از اولم پیش خودش بود!!!!
یه دوستی اینجا چندوقت پیشها پیدا کردم که ماجراش جالب بود! ما همدیگه رو دیدیم و کلی حرف زدیم بعد یهو گفت تو اسمت چیه؟ گفتم لین (.... ) گفت نه؟!!
تو همون لین دوست پری هستی؟!
گفتم اره بابا!!! یک ساعته حرف میزنیم تازه فهمیدی؟
بعد گفتم تو اسمت چیه؟ گفت سمیرا! گفتم چی میخونی اینجا؟ گفت فلان چیز! گفتم ببینم نمیخوای بگی که تو خواهر بابک هستی؟
گفت بابا یه ساعته داریم حرف میزنیم تازه فهمیدی؟ خاک تو سرت کنن خوب من خواهره بابک هستم دیگه
حالا امشب با این سمیرا و چندتا ازبچه ها شام رفتیم بیرون! توصیه کردن که حتما این ماجرا رو تو وبلاگم بنویسم! البته آدرس اینجا رو که نداره! اون یکی! ولی من اینجا نوشتم بجاش 
برم دیگه میخوان مغازه رو ببندن
خوش باشین
بای
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 22:49 توسط لین
|
امروز رفتم يه مدرکي رو اسکن کنم مرده انگار ارث باباش رو ازم ميخواد! بعد از اينکه کلي ه.ن.د.ي حرف زده که برو خودت ديسکي چيزي بيار تا بريزم توش! بعد منم رفتم از خونه فلش رم اوردم ميگه که من بلد نيستم اسکن کنم کارمندم نيستش!!!! اگه خودت بلدي..؟ گفتم بله بلدم ميشه؟! همچين اخماش رو کرد تو هم که انگار چي گفتم! خوبه خودش پرسيد بلدي يا نه؟! منم قشنگ رفتم برا خودم پشت دخلش اسکن کردم و بعد هم پولش رو دادم اومدم خونه
اگر يه مطلبي رو تو مسنجر براي همه فرستاده باشين بعد يهو يه آفلاين از مامانبزرگتون ببينين که نوشته : منظورت چي بود لين جونم؟ چه حسي بهتون دست ميده؟ به اين ميگن تلاش و سخت کوشي تو ياد گرفتن!


همين الان اين پسره زنگ زد گفت چند ساعت ديگه براي بردن کامپيوتر مياد ديگه دارم درش رو ميبندم اين آخرين آپ با اين کامپيوتر است! دلم براش تنگ ميشه بهم عادت کرده بوديم!
خلاصه که گفتم براتون بگم که دوشنبه و سه شنبه از کافي نت آنلاين ميشم و بهتون سر ميزنم - چهارشنبه هم ميرم به سمت شهر پونا يکي از دوستاي خوبم دعوتم کرده که يه شب رو باهاشون باشم و پونا گردي کنيم! بعد هم باهم بريم بمبئي چون کشف کرديم که پروازمون تو يه روز است! اين دوست تا حالا اينترنتي بوده و خوشحالم که قراره هم اون رو و هم پونا رو ببينم و تو هواپيما هم تنها نخواهم بود! بعد هم که جمعه شب ميرسم ايران! دعا يادتون نره!
همتون رو دوست دارم
مواظب خودتون باشيد
فعلا ....
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 12:20 توسط لین
|
اينکه وبلاگ نويسي براي دل خود آدمه کشکه! اگه کسي خواست براي دل خودش بنويسه خوب بره تو دفتر خاطراتش بنويسه!
خوب حتما نياز داريم که حرفهامون رو بقيه بشنون! درباره عقايد و حرفهامون نظر بدن و گاهي دلداريمون بدن يا در شاديهامون شريک بشن! مينويسيم بخاطر دل خودمون که ديگران بخونن و دل ما رو آروم کنن!! خوب منم از اين قاعده مستثني نيستم که! ولي کسي رو که زور نکردم که بياد وبلاگم رو بخونه و زورکي کامنت بزاره! من هرجا که دوست داشته باشم ميرم هرجا دلم بخواد کامنت ميزارم هر کس رو که نوشته هاش رو دوست دارم از صميم قلب دوستش دارم و هميشه نوشته هاش رو ميخونم و کامنت هم ميزارم! ولي هيچ انتظاري از کسي ندارم که زورکي بياد براي من کامنت بزاره چرا وقتتون رو تلف چيزي ميکنيد که دوست ندارين؟ دوستاي خوب و مهربونم خوشحال ميشم اگر که اين لطف رو در حق من بکنيد و فقط اگر دوست دارين بهم سر بزنين!! مرسي
پي نوشت: دو تا پست جديد دارم که چون تند تند آپ کرده بودم فکر کنم خيليها نخوندن و بعضي ها هم دعوام کردن که چرا تند آپ ميکنم؟

حالا اگر که جزو دسته اي هستين که دوست دارين! ميتونين برين اون دو تا پست رو هم بخونين! بعد هم اينکه تند تند آپ ميکنم به اين علته که من فقط تا فردا کامپيوتر دارم! و بعد تا يک هفته نميتونم آپ کنم! بعد عوضش ديگه چندوقتي از دستم راحت ميشين

+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 17:19 توسط لین
امروز یه کار فوری داشتم از خونه زدم بیرون دیدم همه مغازه ها دارن تند و تند کرکره ها رو میکشن پایین! آب آشامیدنیم هم تموم شده بود میخواستم بخرم دم هر مغازه ای رفتم دیدم بسته است! یهو اینقدر ترسیدم تا حالا اینجا رو این شکلی ندیده بودم همیشه اکثر مغازه ها باز هستن! ولی یهو؟!! رفتم دم مغازه ای که همیشه ازش تلفن میزنم دیدم مرده ایستاده دم در و به صحنه بستن مغازه ها نگاه میکنه و میخنده

و البته مغازه خودش هم بسته بود!!! پرسیدم موضوع چیه؟

گفت توی مکا مسجد ( قبلا عکسش رو گذاشته بودم ) سر نماز جمعه بمب گذاری شده

اومدم خونه خبرها رو خوندم دیدم ۵ نفر کشته شدن و ۱۶ تا زخمی داشته ! بمبش خیلی قوی بوده و سه تا هم بودن که فوری بعد از انفجار اولی انگار دو تای دیگه رو پیدا میکنن و خنثی میشه! فعلا هم فکر کنم یه چند روزی تعطیل باشه همه جا! بدبخت شدم رفت!!! دوباره دم ایران اومدنم اینجوری شد
اینم بگم که مکا مسجد بزرگترین مسجد آسیا است و یکی از مسجد های خیلی قدیمی است که وقتی این قسمت از هند دست ایرانیها بوده توسط پادشاهان ایرانی ساخته شده و درست پشت سر چارمنار معروفتزین بنای حیدرآباد قرار داره

جالبیش اینه که من امروز برنامم این بود که برم چارمنار یهو نظرم عوض شد! اگه رفته بودم از نزدیک شاهد همه چی بودم!

راستی این بمب گذاری معناش چیه؟! اصلا چرا مثلا تو کلیساها بمب نمیذارن؟ همش تو مسجد و حرم های مسلموناست؟!
پي نوشت: مسئله موش رو که تو پست قبل گفتم باور نميکنيد؟ يه پست جداگونه چندوقت پيشها نوشتم ميزارمش يه بار بخونيد

+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:9 توسط لین
|
اگر یه روزی روزگاری تصمیم گرفتین خودتون بیاین اینجا یا احیانا بچه هاتون رو بفرستید! لطفا از یک سال قبلش ۱۲ مورد زیر رو تمرین کنید!!
۱- اولین و مهمترین اصل این است که نسبت به موجود زیبا،کومشولو و خوشگل " موش " ( جیغ نزنید بابا! ) قابلیت پذیرش و تحملتون رو افزایش بدین و سعی کنید که بتونید یه زندگی مسالمت آمیز با این موجود بسیار زیبا داشته باشید

برای آمادگي بیشتر توصیه میکنم که ۴-۵ عدد موش تهیه کنید و اونها رو در خونه رها کنید و روزانه به عنوان تمرین دنبالشون بزارین هروقت تونستین با جارو حداقل ۳ تاشون رو ناکار کنید بدونید که برای مقابله با موشهای ه.ن.د.ی آماده هستین.

( اگر دوست داشتید بیشتر راجع به این مسئله بدونین میتونم تجربیات و خاطراتم رو در یک پست در اختیارتون بزارم )
۲- سعی کنید تا جایی که میتونید به بوهای بد ( از يه نوع خاص

) عادت کنید! برای خبره شدن در این امر توصیه میکنم موقع عوض کردن پوشک بچتون نفسهای بسیار عمیق بکشید
۳- چله تابستان بخاری و شوفاژ ها رو روشن کرده و زیر پتو بخوابید! بعد از انجام این تمرین که اومدین اینجا میفهمید که دروغ میگن که اینجا گرمه!
۴- به یه نفر بگین که گهگاهی به صورت غیر منتظره موجودات جدیدی رو داخل خونتون بزاره که وقتی خسته و کوفته از بیرون میرسید خونه ناگهان با یه گربه زیر تخت یا یه سگ خوابیده پشت در خونتون مواجه بشید و این امر به مرور زمان براتون عادی بشه!
۵- یه مقدار از این کودها که پای درختها میریزن

و بسیار هم بوی بدی داره و بلا نسبت میگن متعلق به گاو است

تهیه کنید و گوشه خونتون قرار بدین هم به بوش عادت میکنید و هم عصر به عصر پاتون رو با کفش داخلش فرو کنید و بعد کفشتون رو که منظره زیبایی پیدا کرده بشورید! مطمئن باشید این تمرین به دردتون خواهد خورد

۶- سعی کنید یه مدتی مواد غذایی رو از جاهای کثیف تهیه کنید! اینجوری اينجا نه از گرسنگي تلف ميشيد و نه بخاطر خوردن غذا دچار مريضي هاي عجيب و غريب ميشين!!
۷- به جای گوش دادن به آهنگهای مورد پسندتون روزانه به انواع صدای بوق گوش بدین! سعی کنید اینقدر به این صدا عادت کنید که از صدای بوق هیچ اخطاری به مغزتون ارسال نشه!
۸- یاد بگیرین که به مسجد بگین "مجید" ( حرف ج تشدید داره! ) و به حرف انگلیسی اچ بگین هچ ( با کسر ه ) اگر فرهنگ لغات کامل ه.ن.د.ی رو خواستید بگین بعدا براتون بزارم!
۹- گواهینامه موتور خود را از ایران بگیرین و عادت کنید که هروقت شنیدین که نیم ساعت منتظر باش! برای خودتون حداقل ۲ ساعت و نیم علافی در نظر بگیرین

۱۰- شعار بسیار معروف "برق اضافی خاموش" رو ملکه ذهن خودتون کنید وگرنه اینجا ماهیانه باید مبالغ سرسام آوری بابت برق پرداخت کنید!
۱۱- یه مدت در خیابانهایی که دست اندازهای بدجور دارن با سرعت زیاد رانندگی کنید تا به برخورد کله با سقف ماشین ( اتو ) و مخلوط شدن محتویات دل و روده خود عادت کنید

۱۲- تا جایی که میتونید به انجام سختترین کارهای اداری و برگه بازی های الکی مبادرت کنید که ورزیده و جا افتاده بشین!
پي نوشت : حالا فکر نکنيد همه اين بلاها به همين دقيقي سرم اومده ها!


+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 16:23 توسط لین
|
یه بار یه جا گفته بودم من ماه اردیبهشت رو خیلی دوست دارم! ولی اصلا یادم نیست کجا بود

تو این وبلاگ؟! یا وبلاگ قبلی؟!! یا اصلا شاید اون وبلاگ مخفیه که بعضی ها میدونین؟!

خلاصه خواستم بگم که دلیل اولش رو که فهمیدین!!! به خاطر روز سالگرد آشناییم با سورنا بود! دلیل دومش این بود که هر سال این موقع میرفتم ایران یعنی تو اردیبهشت! و خوب باعث میشد اردیبهشت معنای قشنگی برام داشته باشه! و اما دلیل سوم امروزه
آخه ۲۴ سال پیش در چنین روزی خدا سورنای منو به مامان باباش داده

( خوب اون موقع که من هنوز نبودم که به من بدش! ) ولی خوب سورنا خودش میگه که از همون روز تولدش تا ۲ سال بعدش که من بدنیا بیام همش منتظرم بوده!
راستش رو بخواین اصلا نمیدونم اینجا رو میخونه یا نه؟! فکر میکنم که این چند وقته که سرش شلوغ شده دیگه نمیاد برعکس وبلاگ قبلی که همیشه سر میزد

خلاصه که من از اینجا هم جداگونه تولدش رو تبریک میگم.
ازم نپرسین براش چی میخوام بخرم

یه وقت میاد میخونه لو میره

امروز یه اتفاق جالبی برام افتاد!!! اون کاری که اداره پلیس داشتم هنوز حل نشده امروز بعد از اینکه کلی جاها دنبالش دویدم فهمیدم که دنبال کردن پروسه یه کار چقدر آسون و بامزه است! رفتم اونجایی که اولین بار درخواست دادم! یه نگاه به پرونده ام کرد گفت که ۷ روز پیش فرستادم به این آدرس برو اینجا پی گیری کن! منم رفتم اونجا یارو آقاهه تو کامپیوترش پرونده ام رو نگاه کرد بعد با دو تا تلفن گفت که دیروز فرستاده شده به فلان جا برو اونجا پی گیری کن! خلاصه که خوشم اومد از اینکه فهمیدم این پرونده چه مسیرهایی رو داره میره!
بعد هم امروز رفتم از کالجمون مدرک موقت لیسانسم رو گرفتم

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:2 توسط لین
|
یه جوراییی دور از انتظاره یعنی نمیتونم باور کنم.

چیو؟

خوب اینکه مثلا پاییز باشه و من تو خیابون راه برم و برگای زرد از درخت ریخته زیر پام قرچ قرچ صدا بدن! اصلا صدای برگا یادم رفته چطوری بود! کی بود که آخرین بار روشون راه رفتم؟!

یا اینکه مثلا با همه خانواده برم عید دیدنی. وسط بحث یهو از اون سر اتاق مامانبزرگ جونم یه پرتقال پوست کنده رو دست به دست برام بفرسته این ور اتاق و چپ چپکی نگام کنه یعنی همش رو میخوری!

بعد همه هم بخندن و بگن این مامانبزرگ همیشه این نوه اش براش یه چیز دیگه است!

یا مثلا اینکه تو خونه تکونی های عیدشرکت کنم!

یا هی نامزدی و عروسی دختر عمه هام رو از دست ندم!

میدونم که اسباب کشی خیلی کار سختیه! میدونم چقدر درسر داره میدونم که ما چقدر وسیله داریم میدونم که حتما قراره در آینده ای نزدیک پدرم در بیاد تو اسباب کشی! ولی دارم بی صبرانه انتظار میکشم که اون روز بیاد! که کنار خانواده ام کار کنم. که کنارشون خسته بشم که فقط کنارشون باشم!

دارم بی صبرانه انتظار میکشم که اون روز برسه که هروقت اراده کنم بدون مشکلی بتونم با سورنای عزیزم حرف بزنم بتونم ببینمش.

وااای این روزا خیلی نزدیکن! خیلی نزدیکتر از اون چیزی که باور کردنی باشن!

چند روز پیشا یکی داشت میگفت که دیووونه ای که داری این فرصت تحصیل رو از دست میدی! اینجا میتونی به راحتی تحصیل کنی. کجا میخوای بری ایران با بدبختی کنکور بدی؟! گفتم من اینجا بمونم چی خواهم داشت؟ " تحصیل " دیگه چی؟ هیچی!
برم ایران چی؟ خانواده - زندگی - عشق - شادی - روحیه - وطن - اگه خدا بخواد تحصیل و حتی یه کار یا شغل کوچولو! حالا خودت باشی کدوم رو انتخاب میکنی؟!
پی نوشت: امروز رفتم سی دی خام بخرم فروشنده کلی لبخند زد و خندید بعد گفت ایرانی هستی؟ گفتم بله؟!! گفت پس شیعه هستی؟

گفتم بله!

گفت منم شیعه هستم خوشبختم!بعدش هم برای اینکه آشنا در اومدیم ۵ روپیه بهم تخفیف داد

آخه اینجا اینقدر شیعه ها این سمت شهر کم هستن که هم رو میبینن ذوق زده میشن
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 4:35 توسط لین
|
خوب گویی که من بازم به بازی دعوت شدم!
ممنون جناب بالتازار بابت دعوت

بهترین لحظه عمرم: اگر بخوام فقط یه بار رو بگم اون دفعه ای است که سورنا خبر دریافت کارت پایان خدمت اش رو داد

هیچوقت به اون اندازه خوشحال نشده بودم

البته یه بار دیگه هم چرا به همون اندازه خوشحال شدم که سورنا یه خبر دیگه بهم داد

اگر هم بخوام کلی بگم بهترین لحظات عمرم اون موقعی هایی هستن که همه سالم و سلامت و شاد باشن و همه چیز آروم باشه و لحظاتی که با بهاره و سورنا هستم خیلی برام قشنگن.
کلا لحظه های قشنگ زیادن! میتونم خیلی چیزای دیگه رو هم بگم.
بدترین لحظه عمرم: نمیدونم! سخته! شاید بشه گفت روزی که خبر دار شدم باید بیام اینجا خیلی بد بود چون به عمرم اونقدر گریه نکرده بودم!
بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیوفته: خوب این بهترین اتفاق توی هر دوره زمانی ممکنه فرق کنه! در حال حاضر بهترین اتفاقاتی که میتونه بیوفته یکی اینه که کنکور فوق لیسانس قبول شم! یکی اینکه یه کار خوب پیدا کنم! و مهمتر از همه اینکه زودتر مشکلاتمون حل شن و بتونم با سورنا ازدواج کنم
و دیگه اینکه بگن ایران داره درست میشه

( از خیلی نظرها

)
بازم هست

ولی دیگه بسه نمیگم

بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیوفته: خیلی چیزا! ولی در حال حاضر بدترین اتفاق اینه که بهم بگن نمیتونی برگردی ایران

یا مثلا از پرواز جا بمونم!

ولی در کل اگه بخوام بگم بدترین اتفاق یکی اینه که به قول بالتازار جان فکر کنم هیچ کس من رو دوست نداره! اینقدر از این موضوع میترسم که حد نداره

و یکی هم از دست دادن مادربزرگم

عزیزترین فرد زندگیم: خیلی ها برام عزیزترین هستن! مثل سورنا - مادربزرگم - خاله جونم - شکیبا
منفورترین فرد زندگیم: من کلا زیاد از کسی چیزی به دل نمیگیرم و زود هم همه چیز رو فراموش میکنم! هیچوقت دوست نداشتم کسی به عنوان کسی که من ازش به عنوان شخصی منفور در زندگیم نام ببرم وجود داشته باشه! ولی متاسفانه به تازگی یه همچین فردی از داخل زندگیم گذشته و یه ردپای سه ساله از خودش به جا گذاشته! فقط هیچوقت نمیبخشمش!
خوب کیا دعوت؟

گیج منگولی جون

آرام مامان نیکان

اون یکی آرام

سپنتا

هاپوتی

آرزو مامان صبا

خاتونک

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 5:14 توسط لین
|
در مورد پست قبلي فکر ميکنم که اکثرا منظورم رو اشتباه برداشت کرده بودين! من مشکلم اين بود که نميدونم حالا چطوري اين آقا رو از سرم باز کنم! من که سورناي خودم رو دارم

اتفاقا امروز صبح آقاهه زنگ زد دعوتم کرد خونشون

بگذریم .... امروز ۲۲ ارديبهشت روز قشنگ و مهمي براي منه. امروز سالگرد آشنايي من و سورنا است.

ميخوام يه چيز براتون بگم.
شما به عشق در نگاه اول اعتقاد دارين؟
ديدين بعضي وقتها مخصوصا توي دوران نوجووني يهو ناخودآگاه نسبت به يه آدم يه حس و کشش خاصي بهتون دست ميده؟ همون حسي که بعضي ها بهش ميگن عشق در نگاه اول؟ ولي چطوري ميتونن اسم اين رو عشق بزارن؟ اسم يه حس خالي که عشق نميشه!
درسته که عشق هم باید همون حس رو در آدم بوجود بیاره ولی عشق به نظر من نياز به شناخت متقابل و تفاهم داره تا بين دو نفر بوجود بياد و صرفا يه حس خالي نيست! اون حس به نظر من فقط امواج شبيه به همي هستن که از دو نفر به سمت هم ساتع ميشه و باعث بوجود اومدن يه حس خاصي درون آدم ميشه! من فکر ميکنم به عنوان يه دختر بتونم حس دخترا رو اينجوري تشريح کنم! يه حسي که انگار توی دل آدم ماشين لباسشويي روشنه! و همش دلت ميخواد به طرف نگاه کني ولي نميتوني ميترسي بفهمه! ولي به هيچ جاي ديگه هم نميتوني نگاه کني چون همه فکرت اونجا پيش اون شخص است! نگاهش رو هم روي خودت حس ميکني و از اين موضوع هیجان زده ميشي و بيشتر دلت ميخواد نگاهش کني ... و اين همينجوري ادامه پيدا ميکنه! اين حس رو ميشه حتي نسبت به همجنس هم داشت! من خودم يادمه کلاس سوم راهنمايي يکي از همکلاسيهام رو همينجوري براي خودم خدا کرده بودم! آخ که چقدر دلم ميخواد بازم ببينمش! دختر کاملي بود و من خيلي دوستش داشتم! ولي اون اصلا من براش با بقيه فرقي نداشتم همين شد که هي برام مهمتر و دست نيافتني تر شد! هيچ وقت نتونستم باهاش دوست شم و فقط ميدونم که ۴ سال پيش حقوق دانشگاه تهران قبول شد همين!
وقتي که با سورنا دوست شدم يه حس جديد رو که خيلي شبيه همون قبلي است تجربه کردم! ولي يه جور جديد و قشنگتريه اون مدلي که بعد از شناخت و تفاهم بوجود مياد حسي که ميدونيد ميشه اسمش رو شروع عشق گذاشت! و ميدونيد چيزي نيست که در نگاه اول بوجود آمده باشه! و اونبار اولين و آخرين باري بود که حس قشنگتري رو تجربه کردم. بعد از شروع بوجود آمدن اون حس در من يهو همه چيز توي رابطمون تغيير کرد! و يهو دنيا براي من تغيير کرد.
ديشب به مناسبت اين سالگرد بعد از مدتها با سورنا در آرامش تلفني صحبت کردم.
فقط میخوام بگم سورنا عزیزم از داشتن تو و عشقت خیلی خوشحالم

+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 14:53 توسط لین
|
در مورد اون نوع آدمهايي که تو پست قبل توصيف کرده بودم! به اين نتيجه رسيدم که پس از اين نوع آدمها بازم هست تو دنيا! فکر کردم اين دوست من تکه

چندروزه اصلا حال و حوصله خودم رو هم حتي ندارم! همينجوري الکي ها! اصلا انگار همش از دنده چپ بيدار ميشم

شايدم بخاطر اينه که خيلي وقته با هيچکس ارتباط نداشتم! تنهايي خيلي سخته!
عوضش امروز بعد از انجام کارام رفتم کلي برا خودم به قول ملودي لوازم جينگيلي مستون خريدم

بعد حالم خوب شد!
نميدونين امروز چي شد

تو اداره پليس براي همون کار قبليه رفته بودم! بعد اونجا يه مرده ازم کلي سوال پرسيد که چي ميخواي و اينا؟! بعد يه آقاي ديگه اي بود يه عالمه شايد نزديک ۱۰۰ تا پرونده گذاشته بود جلوش يکي يکي پرونده ها رو ميذاشت جلوي اين رييسه ورق ميزد و رييسه هم با خيال راحت يکي يکي امضا ميکرد!! وايييي يه عالمه پرونده بود هرکدوم هم ۱۰ - ۲۰ تا ورق توش!! همه رو يکي يکي امضا کرد

بعد همينجوري که امضا ميکرد از من سوال ميپرسيد! درباره ايران و اسلام و گفت که من ايران بودم و شيراز و اصفهان و تهران رو ديدم و ايران خيلي خيلي کشور خوبيه و خيلي فلانه و کلييييييييي تعريف کرد از ايران! گغت که خودش هم سني است بعد گفت که چرا تو ايران شيعه ها با سني ها ازدواج نميکنن؟! گفتم چرا گاهي ميکنن! گفت مثلا براي تو مهمه؟ گفتم نه خيلي!!! ( واقعا تا حالا به اين موضوع فکر نکرده بودم! براي اينکه يه جوابي داده باشم اينو گفتم حوصله بحث هم نداشتم! ) بعد گفت بارکلله خيلي خوبه! من يه پسر دارم تو لندن دانشجو است مثل تو هم خوشگله

دارم دنبال يه دختر خوشگل براش ميگردم که ازدواج کنه

حالا تو اين کارت من رو داشته باش با پدرت صحبت کن يه روز هم بيا خونمون تا خانمم تورو ببينه

تو خيلي خوش شانس هستي اگه که من پدر شوهرت بشم ها

خواستگار هندي هم پيدا کردم

خلاصه که اينم ماجراي امروز ما!!! حالا نميدونم چي بهش بگم!! راستش هم فرصت نداد حرف بزنم هم براي اينکه خيلي عجله دارم براي گرفتن اين مدرک خيلي به کمکش نياز داشتم ديدم اينجوري هي داره اين و اون رو ميفرسته دنبال کارم! بهش بگم نه نميخوام يهو ول ميکنه!

براي همين هيچي نگفتم ولي الان مثل خر تو گل گير کردم

به نظرتون چيکار کنم؟!!!
اين داستان کوتاه رو هم دوست داشتين بخونين:
مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود!
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:36 توسط لین
|
امروز دو تا اتفاق بامزه برام افتاد! ولی بعدش دو تا اتفاق گند همچین حالم رو گرفت که.... واقعا که!!!
حالا اول یه چیزی بگم بعد دو تا اتفاق بامزه ها رو تعریف میکنم!
تا حالا دیدین این آدمهایی رو که از همه چیز و همه کس بجز خودشون و خانوادشون ایراد میگیرن؟! آخ که من یه نوع خیلی خوبش رو دیدم! یعنی بسیار اصیل که تا میتونه حرص میده!!!! همه بد حرف میزنن فقط خانواده اینا خوب حرف میزنن! همه رو باید با اسمهای مستعار مثل ببو و چپه و منگول و گاگول و ... صدا زد چون همه یه اشکالی دارن ولی خودشون که ماهن! هیچ کس حق نداره جپ بهشون نگاه کنه! همه از طبقه پست جامعه هستن فقط این و خانوادش مهم و بالا و با فرهنگ هستن! همه دنیا خنگ و بی شعور هستن! ولی خانواده ایشون خیلی باهوش و با شعور! تازه بعد هم یهو میره ایران بدون اینکه از یه نفر اینجا خداحافظی کرده باشه! کی بیشعوره؟

نظرتون راجع به همچین آدمی چیه؟!
حالا اون دو تا اتفاق!
اول اینکه داشتم میومدم سمت خونه دیدم از تو مغازه تلفنی سر کوچه صدام میکنه! یه مغازه است که همیشه از اونجا به ایران زنگ میزنم که ارزونتر در میاد و آخرین باری هم که ازش به ایران زنگ زده بودم ۱ هفته پیش بود! صدام زد و منم تعجب کرده بودم رفتم تو گفتم بله؟!

یهو دیدم از زیر میزش یه پوشه در اورد داد به من! حالا هی میگن این پوشه چقدر آشناس برام چیه ؟! هی فکر کردم بعد یادم اومد اون روز که اومده بودم زنگ بزنم این دستم بود تو مغازه جا گذاشته بودم

بعد هم اینکه یه سری لباس داشتم گفتم اینا رو بشورم بعد بدم به یه مستحقی چیزی چون لازمشون که ندارم! بعد چندروز پیش شستم و آویزون کردم بیرون که خشک بشن همینجوری هم فکر میکردم که حالا مستحق از کجا بیارم؟! به کی بدم؟! به این همسایه ها؟! چطوری بفهمم که واقعا مستحقن؟ کار سختیه ها!!! بعد امروز که رفتم لباسا رو جمع کنم دیدم یکی برددشون

مشکلم حل شد دیگه لازم نیست دنبال نیازمند بگردم

فقط یه شلوار لی داشتم خیلی دوستش داشتم ۳-۴ ماه پیش که ایران بودم خریده بودم خیلی حیف شد چون واقعا دوستش داشتم

حالا میخوام بقیه لباسهایی که نمیخوام رو هم آویزون کنم بیرون هرکی میخواد بیاد ببره

پی نوشت: مسقطی چیه؟
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:51 توسط لین
|
چند روز پيش رفته بودم دانشگاهمون يه کاري داشتم.
همينجوري که توي اتاق انتظار نشسته بودم تا صدام کنن چشمم افتاد به يه پرچم که روي شيشه نصب شده بود! ( توي عکس شماره ۱ ) از اونجايي که اصلا در پرچم شناسي خوب نيستم

همينجوري رفته بودم تو فکر که اين پرچم چه کشوري هست که اينجا نصب کردن؟ بابا عجب کشور مهمي بوده که اينجا پرچمش هست ها!
بعد که بيخيال پرچم شدم سرم رو که اوردم پايين ديديم اااا اين پرچمه اين پايين چقدر شبيه پرچمه ايرانه

مهم شديم ديگه

بعد هم اون روز که رفته بودم اداره پليس انگار که تو اين ساختمون جديد جاشون تنگه و همه پرونده هاي دانشجوهاي خارجي رو آورده بودن چيده بودن پشت سرشون! بعد هم تو يه اتاق ۱۰ تا ميز بود کلي شلوغ پلوغ شده بود ديگه گفتم عکس بگيريم ببينيد چقدر پرونده

+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:30 توسط لین
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:15 توسط لین
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 17:10 توسط لین
|
* خوب دیگه تموم شد! فقط یه چیز بگم! از بس که تو این سه سال من سختی کشیدم باید به جای یه دونه دو تا مدرک لیسانس بهم بدن
از امروز سرم حسابی شلوغ میشه کلییییییی کار دارم

* این چند وقته یه ذره فکر کردم + دقت کردم! دیدم که اینجا مسلمونها نسبت خیلی کمتری از تقلب کنندگان سر جلسه امتحان رو تشکیل میدن! البته همون تعدادی هم که تقلب های خفن میکنن ایرانی هستن

ولی کلا اینجا اکثر خارجی ها و خیلی از هندی ها فقط با تقلب پاس میکنن ولی من بین همکلاسی های خودم کمتر مسلمونی رو جزو این دسته دیدم! مثلا دو تا پسر هندی که سر امتحان ها جلوی من میشینن تا حالا ندیدم که سوالی رو بدون اینکه کاغذ تقلبش همراهشون باشه جواب بدن. یا آوردن کتاب سر جلسه یا .....
طولانی شد ببخشید

* من به بازی بزرگترین ترس دعوت شدم! اول ممنون از دعوت
بعدش هم فعلا بزرگترین ترس من اینه که چطوری تو این ۲۰ روز این همه کار رو انجام بدم و بعدش هم اینکه کنکور قبول میشم یا نه؟

البته یه ترس دیگه هم دارم اینجا نمیشه گفت

حالا باید چندنفر رو دعوت کنم؟! ۴ نفر؟

خوب یکی آرام ( مامان نیکان ) و بعدی هم سپنتا

دیگه آرام ( برای دلم ) و شری جون
* فقط ۱۰ روز تا ۲۲ اردیبشهت روزی که مسیر زندگیم تغییر کرد و یکی از خاطره انگیزترین روزای زندگیم باقی مونده

و تازه ۲۶ اردیبهشت هم تولد سورنا است

من اردیبهشت رو خیلی دوست دارم

* چندوقتيه که چند نفري

هفته اي يه بار بدون من ميرن اينجا! من حسوديم ميشه
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:37 توسط لین
|
* این یخچالم هم قاط زده ها! خودش الکی خراب میشه بعد هم خود بخود درست میشه بابا این ۲۰ روز رو هم با ما بساز تموم شه دیگه!

* امروز امتحان دادم بخدا دیگه خسته شدم از هرچی امتحانه! تا حالا دقت کردین که الان من نزدیک دو ماه است دارم امتحان میدم؟!

فقط یکی دیگه مونده

* هاپوتی میگفت که گرمای امسال اینجا در ۳۱ سال گذشته بی سابقه است

پس من هی میگم گرمه شما باور نمیکنید بیاین اینم شاهد!

* امروز صبح تاکسی گرفتم که برم امتحان بدم! اومدم پول بدم دیدم کیف پولم رو نیوردم! آخ نمیدونین چقدر هول شدم! تازه دیر هم رسیده بودم! خدا رو شکر همون موقع یکی از دوستام رو دیدم و ازش پول گرفتم

* من از وبلاگ بی عکس بدم میاد

البته منظورم وبلاگ خودمه! دوست دارم همیشه توش عکس باشه
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 21:3 توسط لین
|
* یهو همه چیز باهمدیگه بهم میریزه!! این چه وضعشه آخه؟
- یهو یخچال خراب میشه! همه گوشتها فاسد میشن!
- یک ساعت بعدش اینترنت قطع میشه!
- نیم ساعت بعدش میفهمی که نزدیکترین دوستی که اینجا داشتی در تمام مدت داشته پشت سرت کلی حرف میزده! اونم کلی دروغ!

- همه اینا باعث بشن نتونی درس بخونی. فردا امتحان داری و هنوز نصف فصلها رو هم نخوندی! ( ساعت ۱۲ نیمه شب! )
- اینترنت که وصل شه بفهمی سورنا
نمیتونه امشب بیاد چت! و مجبور باشی همه این مشکلات رو تنهاییی خودت بهشون فکر کنی هیچ کس نباشه یه ذره باهاش حرف بزنی 
- و بدتر از همه اینا هوا گرمه
و آخر سر میگی لعنت به این زندگی این مدلی 
* بعد از اینکه این پست رو نوشتم رفتم وبلاگ گردی! دقیق بخوام بگم از ۱۰ نفری که امروز آپ کرده بودن ۶ تاشون حالشون گرفته بود و پستهاشون غمگینانه بود و بی حوصله بودن و .... خودم رو هم که اضافه کنم میشیم ۷ از ۱۱ یعنی طبق آمار اینکه بیشتر از نصف جمعیت ایران امروز حالشون گرفته بوده

* خیلی کیف میده بعد از یه مدت وبلاگ نگردی! دوباره به وبلاگ گردی رو بیاری! داره بهم خوش میگذره که از همه همیشه باخبرم 
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:40 توسط لین
|
زمان: پريشب
مکان: اتاقم
ساعت: ۳ بعد از نيمه شب
لين در حال درس خوندن. ديگه چشمهاش داره باباقوري ميره

تصميم ميگيره که بخوابه. چراغ خاموش.
ساعت: ۴بعد از نيمه شب
لين کلافه از خواب بيدار ميشه تمام مدت در خواب داشته برنامه مينوشته! بيدار ميشه ميبينه تمام بالش خيسه! چيه؟ خوب گرمه! کلافه از گرما سعي ميکنه دوباره بخوابه.
- پس اين پنکه لعنتي به چه درد ميخوره؟

يهو يادش مياد: پارسال همين موقع تو چت مامان گفت: خوب اينقدر گرمته لباست رو خيس کن بعد بشين!
يهو چشمهاش باز ميشه: آره همين کار رو بايد کنم!
ساعت: ۵ بعد از نيمه شب
لين با لباس نم دار خوابيده زير پنکه.
- آخي کمي خنک شدم!
ساعت ۹ صبح:
لين بيدار ميشه! چه حسي داري؟
- گلوم درد ميکنه

زمان: ديشب
ساعت: ۱ بعد از نيمه شب
مکان: تخت خواب
لين: هوا خيلي گرمه انگار بايد لباس خيس کنم

* آخيييش يه امتحان ديگه هم تموم شد!!! ديگه اصلا حوصله ندارم درس بخونم. دو تا ديگه فقط مونده

* من اگه تا برسم ايران مغز پخت نشم حتما يه ذره پخت ميشم با اين وضع گرما

+
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:50 توسط لین
|
* این صاحبخونه میگه که : پمپ آب خرابه! احتمالا چند روزی آب نداریم حالا من میرم پمپ رو میزنم شما آب جمع کن برای این چند روز! میشه یکی به من بگه این پمپ بالاخره خراب هست یا نه ؟
* امروز یه امتحان دیگه دادم خوب بود خدا رو شکر آسون گرفته بودن.

ولی خوندنش خیلی سخت بود! امتحان ۴ تا زبون برنامه نویسی باهم بود همه رو باهمدیگه قاطی کرده بودم

* امروز یه کاری کردم کلی حرصم گرفته

میخواستم کوکو درست کنم بعد رفتم از تو یخچال یه تخم مرغ برداشتم دادم دست چپم با دست راستم میخواستم یه تخم مرغ دیگه بردارم موقع برداشتن تو دستم از فشار شکست! بعد داشت میریخت رو زمین برا اینکه زیرش رو با دستم بگیرم اون یکی تخم مرغ رو ول کردم که دست چپم رو بگیرم زیر این تخم مرغ بعد نتیجه اینکه اونم افتاد شکست

اینقدر حالم گرفته شد که نمیدونین اه همه جا تخم مرغی شده الان

* عصری بعد از امتحان میخواستم بخوابم از بس من بیچاره دیروز درس خونده بودم و برنامه نوشته بودم دچار
سندروم برنامه زیاد نویسی شده بودم ( جدیده

) بعد اولش خوابم نمیبرد تو حالت میان خواب و بیداری بودم ولی هنوز چشمهام کاملا بسته نشده بود که داشتم میگفتم:
* تا حالا دلتون خواسته سر یکی رو بکوبین به دیوار بعدش هم یه لگد محکم بزنین تو شکیمش بعد هم از پنجره پرتش کنید پایین؟ آخ کاش میشد....

* بعد هم من الان دارم از فوضولی میترکم کاش یکی به دادم میرسید.

+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:7 توسط لین
|
* اینجا که هستم یه پرتغالی دارن خیلی بی مزه است

شاید هم من چون عادت ندارم اینو میگم! ولی اصلا دوست ندارم! هروقت هم سرما میخورم مثلا برا ویتامین س میخرم که بخورم ولی فایده نداره بازم میره سطل آشغال!
بعد توی آبمیوه فروشیهای اینجا ۹۸٪ کسایی که میان آبمیوه میخرن طرفدار آبمیوه همین پرتغال هستن من اصلا درکشون نمیکنم

بعد یه چیز دیگه! اینجا تو آبمیوه فروشی ها میتونیم نصف لیوان آبمیوه بخریم میتونیم هم یک لیوان بخریم! بعد وقتی که یک لیوان کامل میخرم توی خونه دقیقا ۲ تا لیوان میشه! و خیلی زیاده!! بعد حالا شما میدونین چرا هربار که میرم آبمیوه بخرم بازم یادم میره بگم نصف بده؟!

* فردا امتحان سخت دارم

اینقدر امتحان ریاضی دومیه رو بد دادم که میگم اصلا بزار بقیه رو هم بیوفتم

حس درس خوندن ندارم انگار که مسخ شده باشم! نمیدونم
حتی یه جوراییی حس وبلاگ آپیدن هم ندارم! هنوزم آدرس اینجا رو به خیلیها ندادم نمیدونم چرا؟
* امروز همه چی نمیدونم چرا شد

* راسی یه چیزی جدیدا از این شکلک

خیلی خوشم اومده

بعد هم میخوام یه پست بزارم درباره سختی های زندگی در "اینجا" آخه الان میتونم با خیال راحت بنویسم که چه بدبختی دارم ها!

پی نوشت: رفتم دیگه آدرس رو برای اکثر دوستام فرستادم. هرکس که میاد اینجا لطفا یه چک بکنه که لینک وبلاگش توی لینکهام باشه! وگرنه حتما بهم بگه تا اضافه کنم

+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:12 توسط لین
|