من امروز کلی زور زدم اومدم شرکت که یه عالمه پای اینترنت باشم و به همه سر بزنم ولی از بس کار دیگه داشتم نرسیدم

قول میدم دیگه غیبم نزنه! ( البته به مدت طولانی! ) و زود هم بیام به همه سر بزنم! راستی مرسی بابت کامنتها خیلی چسبید

+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 15:40 توسط لین

آقا جان چرا شیشه میشکونید؟

اخه ما رفته بودیم شمال! جاتون خالی خیلی خوش گذشت

بعد از ۴ سال بالاخره رفتم شمال ووای خیلی خوب بود! فقط حیف شد که نتونستیم بریم توی آب! ولی عوضش با شکیبا کلی بدو بدو و دوچرخه سواری و اسکیت و خرید و ... کردیم و از هوای خوب لذت بردیم!
این بنزین هم دردسری شده ها!!! همه میگن که همیشه سعی میکنن که باکهاشون پر باشه تا اگه سهمیه بندی شد حداکثر استفاده رو کرده باشن! پمپ بنزین ها هم که چقدر شلوغ شده!! 
به پری دریایی جون : کنکور بهمن ماه است یعنی 7-8 ماهی فعلا وقت دارم! اون قضیه هم فعلا منتفی شد! بخاطر یه سری مسائلی که تا سال دیگه معلوم میشه!
به بقیه از جمله خاتونک و ناتالی و ... شرمنده از بابت پینگ از این به بعد دوباره به روال قبل و دختر خوب بر میگردم 
دیگه هم همین دیگه! چندتا عکس هم بزارم


اینم دختر کوچولوی شیطون من
یه سری دیگه عکس شمال رو به اضافه سفر شیرازش میتونین تو وبلاگ خودش ببینین 


+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 19:51 توسط لین
|
باور کنید که اصلا نمیشه! با این سرعت اینترنت اصلا پشیمون میشم که وصل شدم!! دو تا وبلاگ رو که باز میکنم دیگه نمیتونم هیچ کار دیگه ای کنم! شرمنده ولی ایشالا خونه جدید این مشکلم رو حل میکنم ! یا یه جور دیگه! ولی فعلا فکر کنم بهتره شیشه وبلاگ رو بدم خدمتتون بشکونین!!

نمییییدونیییین که چیکار کردم که!!!! در یه اقدام انقلابی !!! اولین باری که سورنا رو دیدم بهش گفتم که میخوام برم کلاس کنکور ثبت نام کنم! گفت همینجا که الان هستیم من دو تا خوب میشناسم! حالا فکر کنین به جا اینکه با هم باشیم رفتیم تو این موسسه ها و پرس و جو کردیم برای من!!!! و همونجا هم فهمیدیم که کلاسها از شنبه شروع شدن! منم سریع ثبت نام کردم و از دیروز رفتم سر کلاس!!!! دوستم میگه صبر کن حالا برسی ایران بعدا از این کارا کن!
خلاصه که سرم شلوغ شد هر روز تا ساعت ۹ شب کلاس هستم البته فکر نکنید که از کله سحر ها! همه کلاسهام بعد از ظهر است!
دیگه هم اینکه از طرف گیج منگولی دوست خوبم به بازی تاثیر گذارترین وبلاگ دعوت شدم!
خوب یکمی سخته من اکثر وبلاگها رو دوست دارم! خوب اولین چیزی که به ذهنم میرسیه وبلاگ خود میترا است! چونکه اولین وبلاگی بود که اینقدر از طرز نوشتنش خوشم اومد که رفتم همه آرشیوش رو خوندم! با اینکه ۳ سال آرشیو داشت ولی اینقدر لذت میبردم که همه رو تو یه روز خوندم! دیگه وبلاگ آرزو رو خیلی دوست دارم چون خیلی حس مادریش رو قشنگ و معصوم تو وبلاگ نشون میده و خیلی من رو تحت تاثیر قرار میده و واقعا من همیشه میرم توی نوشته های ساده و قشنگش و لذت میبرم!
یکی دیگه از وبلاگهایی که خیلی دوست دارم وبلاگ نیکو است! خیلی قشنگ مینویسه و همیشه یه چیز جدید برای گفتن داره!
وبلاگ یکی مثل همه رو هم خیلی دوست دارم بخاطر نوشته های صمیمی اش! البته قبلا که آسون تر بود فهمیدنش یه ذره بهتر بود

و به عنوان آخرین انتخاب هم دو تا وبلاگی که تازه پیدا کردم رو میگم یکیش " یه جای دنج" است و یکی هم وبلاگ نگارین که داستانهاش رو خیلی دوست دارم!
فکر کنم این بازی آرزوها رو که قبلا دعوت شدم دیگه خیلی زشت باشه بعد از این همه وقت شرکت کنم 
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 15:52 توسط لین
|
تمام این مدت مثل این بود که یه چیزی یا بهتر بگم یه عالمه دوست خوب رو گم کرده بودم اینقدر دلم برای اینترنت تنگ شده بود ولی بازم خیلی وقت فکر کردن بهش رو نداشتم! آخ که چه سفر سخت و طولانی بود! ولی خیلی خوش گذشت.
براتون بگم که چهارشنبه ساعت ۹ شب بلیط داشتم برای پونا و ساعت هفت بود که صاحبخونه گفت من پول ندارم که پول پیشت رو پس بدم

خلاصه که اینقدر داد زدم و گفتم من پولم رو میخوام که آخر سر فقط نصف پولم رو داد و بعد هم قرار شد بقیه اش رو به دوستم بده تا یه جوری بدستم برسونه همه اینا باعث شد که حسابی دیر به اتوبوس برسم ولی تا پونا سفر خوب و راحتی بود بجز آخرش که بهمون گفتن اونایی که میخوان پونا پیاده شن بیان جلو بایستن و ما هم که با همه بارها واستاده بودیم یهو راننده یه ترمز بدجور کرد و همه ما پرت شدیم توی شیشه! من آخرین نفر بودم و افتادم روی بقیه رو زمین بغل راننده!!!! حالا هم بدنم درد گرفته هم خندم گرفته نمیتونم از جام پاشم

ولی همه جای بدنم زخم و کبود کوفته شده!
دیگه بعد هم صبح ساعت ۱۱ رسیدم پونا و رامین جان دوست خوبم زحمت کشید اومد دنبالم که البته وسط راه ماشینش خراب شد و دو ساعتی علاف شدیم! بعد هم با رامین و ثمین و خواهر ثمین رفتیم حسااااابی پونا گردی و کلی خرید کردیم!! شب هم نخوابیدیم و داشتیم کارها رو میکردیم تا صبح ساعت ۵ که سوار ماشین شدیم بریم بمبئی! این سفر هم خوب بود و پرواز هم دو ساعت تاخیر داشت ولی خوب بود! ولی وقتی رسیدم ایران سر گرفتن برگه گمرک برای موبایلهامون خیلی اذیت شدیم ولی آخرش از من ۱۰۰۰ تومن و از رامین ۳۰ هزار تومن گرفتن و برگه رو دادن! خدا رو شکر مشکل دیگه ای بجز معطلی ۲ ساعته سر گرفتن این برگه نداشتیم! البته ساکهام هم چون خیلی زیاد بود همه رو باز کردن و گشتن و بعد که دیدن فقط وسایل خودم است و سوغاتی نیست دیگه گذاشتن که بدون مشک رد شم!
اینم یه خلاصه ای از سفر ۳ روزه من!
یه ماجرای جالب دیگه هم که پیش اومد تو هواپیما نشسته بودیم که یهو دیدیم سقف داره به صورت بدجوری چکه میکنه! اون دو نفری که زیر اون قست نشسته بودن کاملا خیس شده بودن! البته مربوط به تغییر دما بود ولی دیگه مهماندارها اومدن و کلی دستمال کاغذی گذاشتن توی اون شکاف و ما هم فیلم گرفتیم و کلی هم خندیدیم!
مرسی که بهم سر زدین و سراغم رو گرفتین! برای اینکه دیگه شیشه های وبلاگم رو نشکونید زودی اومدم آپ کردم! و عصر هم میام به همتون سر میزنم!
+
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 15:16 توسط لین
|