کتاب دزیره رو خوندین؟! خیلی قشنگه! واقعا که چه روحیاتی داشته این دزیره! و هنوز هم که هنوزه نسل خودش و شوهرش دارن توی سوئد حکومت میکنن! اینقدر عاشق خودش و شوهرش شدم که رفتم تو اینترنت کلی گشتم کامل اطلاعات و عکسهاشون رو جمع کردم! اگه نخوندین بخونین لطفا!
دیگه براتون بگم که یه دختر عمه ای دارم تازه مزدوج شده یعنی عقد کرده عروسیشون هم آبان است! اومدن کوچه بغلی ما با شوهرش خونه خریدن! مشکل اینجاست که این دختر عمه ام همون موقعی با شوهرش آشنا شد که من با سورنا! بعد در تمام این مدت هردو در جریان اتفاقات بودیم! خانواده شوهر دختر عمه ام با ازدواجشون مخالف بودن و ما برای هم درد و دل میکردیم! خلاصه که اونا مزدوج شدن و من و سورنا جدا شدیم! حالا من هرچی شوهر بنده خداش رو میبینم یاد بدبختیهای خودم می افتم و دلم میگیره
حالا هم اومدن دم خونمون خونه گرفتن که هر روز مجبور باشم ببینمشون! کسی رو به جز شماها نداشتم باهاش درد و دل کنم که
این غصه تموم نشدنیه انگار!
راستی یادم رفت بگم که ای دی اس ال هم وصل شد دیگه هیچی دیگه! نمیدونم کی میخوام درس بخونم ![]()
راستی ماه رمضون مبارک
ما که امروز استادمون ساعت ۸ بهمون استراحت داد بریم روزه رو باز کنیم!! هرچی میگفتیم بابا استاد ما روزه هستیم ها! باور نمیکرد که ![]()
دیروز بهم از اون دانشگاه که قراره برم درس بدم زنگ زدن گفتن یه وضعیت اضطراری پیش اومده که برای ۳ تا درس و دو تا کارگاه دیگه استاد لازم دارن و من رو برای اون درسها گذاشتن
خدا رحمم کنه آدم دفعه اولش باشه کاری رو میکنه و اونم یهو اییییین همه! برام دعا کنین از پسش بر میام فقط ![]()
دیگه براتون بگم که شدیدا در حال پیگیری گرفتن ای دی اس ال هستم فکر کنم تا چند روز دیگه وصل بشه خیلی هیجان انگیزه ها ![]()
بسه دیگه زیادی خبر گزاری کردم! انگار حرف جالب درست و حسابی ندارم بزنم ها ![]()
درباره عکسای عروسی به سبک هندی شرمنده واقعا قابل گذاشتن نبودن!
شوهر خاله ام داره یه آپارتمان میسازه که برن توش زندگی کنن! چند روز پیش یکی از همسایه ها با یکی از کارگرا به خاطر سروصداهای بنایی دعواش شده کار به کتک کاری و خون و خون ریزی و ... کشیده! خیلی بد بوده انگار! چند روزه این شوهر خاله من خیلی عصبانیه و حالش خرابه از دست این همسایه ها!
راستی شنیدین که حیدراباد دو تا بمب گذاشتن و ۸۰ نفر مردن؟! مال دو هفته پیش بود! یکی از بمبها توی یکی از پارکها بود که من خیلی میرفتم! عکسش رو هم براتون گذاشته بودم تو اون یکی وبلاگ! یادتونه یه حوض داشت که بچه ها توش شنا میکردن؟! واییی اینقدر دلم سوخته یه عالمه دانشجو رفته بودن اونجا یه عالمشون مردن! واقعا که چطوری دلشون میاد این کارا رو میکنن؟! همش فکر میکنم شاید منم اونجا بودم ....
راستی شماها کنکوری نداشتین؟ خواهر من نتیجه سراسریش دوشنبه میاد! ولی دانشگاه آزاد شیراز قبول شده
میره از دستش راحت میشیم
یه چیزی! این بلاگرولینگ که فیلتره! من آدرس دوستام رو ندارم همه تو بلاگرولینگ است چیکار کنم؟!
یه عکس هم براتون در کنم که دلتون باز شه ![]()
لین کوچولو

عکس اتاقم رو بزارم ببینین؟ ![]()
از مهمترین اتفاقا اینه که دیگه من سورنا ندارم
یعنی داشتن که خوب معنی نداره! یعنی دیگه همه چی تموم شد! البته نه قلبم شیکسته نه وبلاگم قراره سیاه و غمناک و عشقولانه و از این چیزا بشه! ولی خوب این موضوع برام حس و حوصله نذاشته! درس به زور میخونم و ......
شاید خیلیهاتون دلیل این موضوع رو بدونین اونایی هم که نمیدونین ولش کنین! به هر حال با یه عالمه عشق و محبت در محیطی کاملا صمیمی و دوستانه از هم جدا شدیم!
امروز هم عروسی بودیم! پسر عمه ام با یه دختر افغانی که سالها در پاکستان زندگی کرده ازدواج کرد! جاتون خالی خیلی خوش گذشت! چون اینا خیلی وقت بود که پاکستان زندگی میکردن بیشتر آداب و رسومشون مثل پاکستانی ها و هندی ها بود! در نتیجه همه لباس هندی و رقص هندی و .... من و حسابی برد تو حال و هوای سه سال گذشته! خودم هم لباس هندی پوشیدم و حسابی هم همه خوششون اومد و خلاصه که خیلی جالب بود
همه اتفاقات هم در عرض یک هفته افتاد! یعنی دو هفته پیش خواستگاری بود! جمعه گذشته نامزدی! و بعد در این یه هفته رفتن جهاز خریدن و سالن گرفتن و .... و یهو دعوتمون کردن عروسی! ظهر عروسی بود و شب هم پاتختی!!!! ولی کلا خیلی خوب بود دیگه! ولی نمیدونم این همه وسایل خوشگل رو چطوری یه هفته ای خریده بودن و چیده بودن ![]()
یه چیز جالب بگم یاد بگیرین شما هم از این افتخارات برای خودتون کسب کنید
این پسر خاله جان بنده امسال از کلاس سوم راهنمایی مدرسه علامه حلی فارغ التحصیل شد! برای جشن فارغ التحصیلیشون دیگه ترکونده بودن ( البته که منم حضور داشتم! ) بعد از مراسم بهشون یه کتابچه هایی دادن که توش همه اتفاقات این سه سال رو ثبت کرده بودن! خیلی خیلی جالب بود! یه عالمه اردو! یه عالمه خاطره قشنگ! یه قسمتی داشت کارهای جالب بچه ها رو توش نوشته بود! اونم به ترتیب جالبی! دومیش به این صورت بود:
فاعل : ....... ( اسم پسر خاله بنده )
افتخار : در یکی از روزهای سال اول یکی از بچه ها در راه یکی از اردوها! ( در قطار ) آژیر خطر قطار رو به صدا در آورد و همه مسافران قطار رو وحشت زده و هیجان زده کرد! ( و صد البته که باعث شد مدرسه مقدار زیادی جریمه به قطار بپردازه فقط به خاطر حس کنجکاوی دانش آموز فوضولی که میخواست ببینه چی میشه
! و جالب اینکه هیچی پول از والدین این پسر خاله محترم من نگرفتن فقط گفتن لطفا بهش بگین دیگه از این کارا نکنه
)