دوشنبه که رفتم دانشگاه به نظر خودم بهتر از قبل بودم! یعنی بهتر از پس این پسرای شیطون بر اومدم
انگار رفتن از استاد آمارشون که یه خانمیه که از من ۲ سال بزرگتره شکایت کردن! ولی اگه از من هم شکایت کرده باشن یا به گوشم نرسیده یا اینکه واقعا خبری نبوده تازه من یه بارم پرسیدم! گفتن نه چیزی نبوده !!!
یکی از بچه ها هست اسمش امیره خیلی پسره خوبیه یعنی اینکه میگم برای اینه که روز اول که دیدمش فکر کردم از اوناست که برام دردسر درست کنه ( از قیافش) ولی بعد دیدم که توی کلاس از همه بیشتر توجه میکنه تازه اصلا هم مثل بقیه درس نخون نیست! سر کلاس هم هی سوال میکنه و میخواد چیزای جدید یاد بگیره! منم چون برنامه نویسیم خوبه همه جواباش رو میتونم بدم وگرنه اصلا خوشم نمیومد که اینقدر سوال میپرسه
ولی حالا کلی هم خوشحال میشم که حداقل همین یه نفر داره یه چیزی یاد میگیره
البته یکی دیگشون هم هست که خیلی سریع یاد میگیره و سریع برنامه رو مینویسه و خروجی میگیره
حال میده همه دانشجوهای آدم اینجوری درس خون باشن ![]()
دیگه براتون بگم که دیروز با خانم گل و سورنا رفتیم بیرون جاتون خالی بی اندازه خوش گذشت
البته هممنون آخرش دلمون گرفت
چون خیلی یاد قدیما کردیم! ولی تا تونستیم خندیدیم واقعا من که دیگه فکم درد گرفته بود!
آخ نمیدونین اولش من چقدر سوتی دادم
قرار بود برم بانک یه پولی بریزم به حساب! اول رفتم دنبال خانم گل و باهم رفتیم خیابان ولیعصر! اونجا یه بانک بود که فقط تابلوش معلوم بود رفتم از نگهبان دم درش پرسیدم این تو بانک هست؟! ( یه جایی مثل بیمارستان بود! ) گفت بله ولی باید تا تتتتهههه این خیابون برین تو! گفتم میشه برم ماشین بیارم؟ کلی یه وری نگاهم کرد و بعد هم کلی منت گذاشت سرم که باشه حالا چون شمایی رات میدم برو بیار
بعد من گفتم اووووه نه بابا حالش رو ندارم به زور جا پارک گیر اوردم دوباره اذیت میشم
بعد آقاههه چپ چپکی نگاهم کرد
گفتم حالا بانک ملت نزدیک کجاست؟ گفت سر میرداماد! هیچی دیگه با خانم گل دویدیم رفتیم سر میرداماد تو بانک مسئول باجه گفت برین شماره بگیرین صداتون میکنن! بعد شمارمون ۲۱۴ بود! همینجوری مشغول صحبت کردن با خانم گل بودم ( توجه شود که ۱ سال بود خانم گل رو ندیده بودم ) که دیدم مسول باجه بلند شده هی میگه خااااااااااااااااانم؟! خاااااااااااانم؟! گفتم بله؟
گفت شمارتون چنده؟ گفتم ۲۱۴ ! گفت شماره ای که الان صدا شده رو نگاه کنید چنده؟ دیدم ۲۱۸
گفتم وای ببخشید حالا چیکار کنم؟ گفت خانم حواست کجاست؟! بیا اینجا کارت رو راه بندازم
رفتم برگه ها رو دادم واستادم نگاش میکنم! یه ذره نگاهم کرد! گفت قصد داری پولت رو هم بدی؟
گفتم آخ ببخشید حواسم پرته! پولها رو شمردم دیدم ۲۲ تومن است! گفتم وا من که به مامانم گفتم ۲۸ تومن بده چرا ۲۲ تومن داده؟! کیف پولم رو در اوردم و تند تند ازتوش ۶ تومن دیگه دادم بعد دیدم آقاهه دوباره چپ چپکی نگاهم میکنه! یهو گفت: خانم حواست واقعا نیستها!!!!! اینجا نوشتی ۲۲۸۰۰ تومن بعد ۲۸ هزار تومن میدی؟
گفتم وای آقا ببخشید این دوستم رو بعد از یک سال دیدم پاک حواسم پرت شده
کلی خجالت کشیدم
راستی از پست قبلم یه سری برداشتهای اشتباه شده بود گفتم بگم اینجا حل شه!
من و سورنای مهربونم هیچ مشکلی باهم نداریم هنوز هم اندازه قبل همدیگه رو میخوایم و همدیگه رو دوست داریم ! فقط چون مشکلاتی هست و خانواده من راضی نمیشن قرار شد رابطمون رو تموم کنیم! اگر بعدا مشکلات حل شد که دوباره سعی کنیم اگر هم حل نشد بیشتر از این لطمه نخوریم و همه چیز زودتر تموم شده باشه!
نکته مهم: نگین جونم چرا وبلاگت برام باز نمیشه؟! دفعه قبل چند روز پیشا گفتم شاید مشکلی هست ولی بازم امروز هم باز نشد!!!!!
بعد نوشت : ایندفعه چه پست طولانیی شد امیدوارم حوصلتون سر نره
![]()
اون موقع ها که اگه روزی به وبلاگم سر نمیزدم فرداش ۲۰-۳۰ تا نظر جدید داشتم
اون موقع که هند میرفتم شرکت و هر نیم ساعت که سر میزدم حداقل ۲-۳ تا نظر داشتم! حالا باید دو سه روز یه بار سر بزنم تا به اونجاها برسه
یادش بخیر که اینقدر سرم با جواب کامنت دادن شلوغ میشد که گذر زمان رو نمیفهمیدم!!! حالا اینا به کنار اون دورترا یادش بخیر! اینقدر دوست و رفیق داشتم که هر روز باید به یکیشون زنگ میزدم و هفته ای دو سه تاشون رو میدیدم! حالا چی؟! همین دو سه تا دوستی که برام مونده هم یادم میره بهشون زنگ بزنم و از دستم شاکین! میگن خانم لین! از وقتی تشریف بردین هندوستان یه آدم دیگه شدین! دیگه ماها رو تحویل نمیگیرین!! میگن که تا ما زنگ نزنیم یاد ما نمی افتی! هرچی میگم آخه عزیزای دلم من به زندگی با خودم عادت کردم! به اینکه دیگه دوستی نداشته باشم و قرار نباشه به کسی زنگ بزنم و با کسی برم بیرون عادت کردم! خوب یادم نمیمونه که باید زنگ بزنم
همین که تولدهاتون رو یادم نرفته کلیه!!!
ولی خوب خداییییش یاد اون روزا بخیر دیگه! ولی دست خودم نیست چیکار کنم؟ از دست خودمم خسته شدم با این وضعیت ![]()
بگذریم! امروز انگار زیاد بهم فشار اومده
آخه فردا باز با این اراذل و اوباش دانشجو کلاس دارم
همون کلاسی که جلسه اولش افتضاح بود ! نگین چرا به دانشجوها توهین میکنی میگی اراذل و اوباش ها!!! اینا فرق دارن بجای دانشجو بودن بیشتر همون ارا... هستن!!! یکیشون که توی صورتش پر از جای چاقو و زخم ... است! کچل هم کرده عین چی میاد سر کلاس میشینه چپ چپ نگام میکنه انگار طلب باباش رو داره
اون یکیشونم که موهاش رو سیخ سیخی کرده گوشواره طلا هم گوششه میاد میشینه کنار همین یکی هی یه چیزی در گوشش میگه با هم میخندن
بقیشونم که حالا کمی از این دو تا بهترن ولی خوب بازم ..... حالا اگه شما فردا با اینا کلاس داشتین شکل من نمیشدین؟ ![]()
باشه بابا نزنین حرف از دانشگاه هم بسه
از چی بگم براتون؟! آهان دیشب یه قووووووم مهمون داشتیم وااااای که کلی کار داشتیم و خسته شدیم !
میدونین چی؟! همش فکر میکردم که اگه کنکور قبول نشم! دانشگاه آزاد که عمرا نمیرم! خوب دوباره میرم یه جایی مالزی! انگلیس! یه جای خوب دیگه! ولی الان به این نتیجه رسیدم که بسم بوده هرچی اذیت شدم
دیگه نمیتونم نه؟! بازم این فکرای مالیخولیایییییی!!!
راستی خانم گل یادتونه؟ با آقا مسی؟! اونا هم رابطشون رو قطع کردن بخاطر مامان مسی! بخاطر اینکه میخواسته خودش برای پسرش زن انتخاب کنه آخ از دست این زندگی! اون همه زندگی خوش ۴ تاییمون از هم پاشید به همین راحتی! خانم گل من و سورنا رو دعوت کرده ۴ شنبه افطاری! میگه میخوام به یاد اون روزا با هم باشیم البته بدون آقا مسی! یعنی قراره دوباره سورنا رو ببینم... یعنی تو این هوای پاییزی که من رو یاد اوایل آشناییم با سورنا میندازه قراره دوباره باهاش باشم! و خیلی یعنی های دیگه!
بعد نوشت: چه پست غم انگیزناکی شد ها! ![]()
من که همین طرفا بودم دوباره
آقا این استادی عجب کار سختیه ها تا حالا فکر میکردم همه جوانبش رو بررسی کردم
... ولی ...
نمیدونین جلسه اول اولین کلاسم چه کشیدم
رفتم دیدم همه دانشجوها از دم پسر هستن!
منو میگین؟! از همون اول جا زدم
نه دروغ گفتم اصلا هم جا نزدم
ولی خوب سخت بود دیگه! بعد هم یه بلااااااااایییی سرم اومد! فکر کنین ۳ ساعت کلاس داشتم اون مقداری که اماده کرده بودم بگم در عرض یک ساعت تموم شد!!!! دیگه هیچ مطلبی برای گفتن نداشتم
مجبور شدم بپیچونم دیگه کلاس رو تعطیل کردم
ولی عوضش کلاس بعدیم که درس مورد علاقه ام هم بود اینقدر خوب بود
کلی بهم خوش گذشت! تازه تو این یکی کلاس دختر هم هست
همون کلاس اولیه هم جلسه دومش خیلی بهتر بود
خلاصه که این از این قضایا!
دیگه اینکه این چند وقته همش مهمون داریم! افتادیم شدیدا به کار کردن و هی هی مهمونی دادن! آخه کلی مناسبت داریم که به خاطرشون هی باید شام و مهمونی بدیم! ماشاله تموم که نمیشن
الان هم که ماه رمضونه و همش دعوتیم افطار! دیگه درس رو که کامل گذاشتم کنار!!!
از طرفی هم یه دوستی هی برام فیلم میفرسته
وقتهای آزادم رو هم میشینم به فیلم دیدن! از دست این لین تنبل ![]()
میدونین چند وقتیه به یه موضوعی پی بردم که بد جور ذهنم رو مشغول کرده! میدونین بعضی از این والدین چیکار میکنن؟ اگر حس کنن بچشون خیلی سختی کشیده و تو نوزادی و کودکیش دوران بدی رو داشته برای جبران کردن سعی میکنن خیلی بهش برسن و خیلی بهش اهمیت بدن! بعد یهو بعد از چند سال میبینن اینقدر توجه بیجا بهش کردن که یه بچه لوس با عقده های قدیمی شده! حالا میان که این لوسی رو درست کنن با کتک و تنبیه و .... به نظرتون در انتها چی از این بچه در میاد! خدا رحم کنه! ![]()
وای بدوم برم که باید کلی به همتون سر بزنم ! بعد میام بازم میگم ![]()
پی نوشت: آرزو جان اگه اینجا سر میزنی وبلاگت چی شده؟!!!! یه خبری بده لطفا