تبليغاتX
دنیای آرزوهای لین -
یاد قدیما بخیر البته قدیما منظورم همین یکی دو سال پیشه ها!!!

اون موقع ها که اگه روزی به وبلاگم سر نمیزدم فرداش ۲۰-۳۰ تا نظر جدید داشتم  اون موقع که هند میرفتم شرکت و هر نیم ساعت که سر میزدم حداقل ۲-۳ تا نظر داشتم! حالا باید دو سه روز یه بار سر بزنم تا به اونجاها برسه  یادش بخیر که اینقدر سرم با جواب کامنت دادن شلوغ میشد که گذر زمان رو نمیفهمیدم!!! حالا اینا به کنار اون دورترا یادش بخیر! اینقدر دوست و رفیق داشتم که هر روز باید به یکیشون زنگ میزدم و هفته ای دو سه تاشون رو میدیدم! حالا چی؟! همین دو سه تا دوستی که برام مونده هم یادم میره بهشون زنگ بزنم و از دستم شاکین! میگن خانم لین! از وقتی تشریف بردین هندوستان یه آدم دیگه شدین! دیگه ماها رو تحویل نمیگیرین!! میگن که تا ما زنگ نزنیم یاد ما نمی افتی! هرچی میگم آخه عزیزای دلم من به زندگی با خودم عادت کردم! به اینکه دیگه دوستی نداشته باشم و قرار نباشه به کسی زنگ بزنم و با کسی برم بیرون عادت کردم! خوب یادم نمیمونه که باید زنگ بزنم  همین که تولدهاتون رو یادم نرفته کلیه!!!

ولی خوب خداییییش یاد اون روزا بخیر دیگه! ولی دست خودم نیست چیکار کنم؟ از دست خودمم خسته شدم با این وضعیت

بگذریم! امروز انگار زیاد بهم فشار اومده آخه فردا باز با این اراذل و اوباش دانشجو کلاس دارم  همون کلاسی که جلسه اولش افتضاح بود ! نگین چرا به دانشجوها توهین میکنی میگی اراذل و اوباش ها!!! اینا فرق دارن بجای دانشجو بودن بیشتر همون ارا... هستن!!! یکیشون که توی صورتش پر از جای چاقو و زخم ... است! کچل هم کرده عین چی میاد سر کلاس میشینه چپ چپ نگام میکنه انگار طلب باباش رو داره  اون یکیشونم که موهاش رو سیخ سیخی کرده گوشواره طلا هم گوششه میاد میشینه کنار همین یکی هی یه چیزی در گوشش میگه با هم میخندن  بقیشونم که حالا کمی از این دو تا بهترن ولی خوب بازم ..... حالا اگه شما فردا با اینا کلاس داشتین شکل من نمیشدین؟

باشه بابا نزنین حرف از دانشگاه هم بسه  از چی بگم براتون؟! آهان دیشب یه قووووووم مهمون داشتیم وااااای که کلی کار داشتیم و خسته شدیم !

میدونین چی؟! همش فکر میکردم که اگه کنکور قبول نشم! دانشگاه آزاد که عمرا نمیرم! خوب دوباره میرم یه جایی مالزی! انگلیس! یه جای خوب دیگه! ولی الان به این نتیجه رسیدم که بسم بوده هرچی اذیت شدم  دیگه نمیتونم نه؟! بازم این فکرای مالیخولیایییییی!!!

راستی خانم گل یادتونه؟ با آقا مسی؟! اونا هم رابطشون رو قطع کردن بخاطر مامان مسی! بخاطر اینکه میخواسته خودش برای پسرش زن انتخاب کنه آخ از دست این زندگی! اون همه زندگی خوش ۴ تاییمون از هم پاشید به همین راحتی! خانم گل من و سورنا رو دعوت کرده ۴ شنبه افطاری! میگه میخوام به یاد اون روزا با هم باشیم البته بدون آقا مسی! یعنی قراره دوباره سورنا رو ببینم... یعنی تو این هوای پاییزی که من رو یاد اوایل آشناییم با سورنا میندازه قراره دوباره باهاش باشم! و خیلی یعنی های دیگه!

بعد نوشت: چه پست غم انگیزناکی شد ها!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 22:49  توسط لین  |